بیا دوباره برای ما بخوان تو خطبه‌ی خلقت را
که پرده پرده فرو ریزی از این زمانه جهالت را

بگو برای زمینی‌ها از آسمان و از اسرارش
تویی که چشم خدا هستی که دیده غیب و شهادت را

آهای صاحب انگشتر! دلم چه خوش شده حالا که
به دست‌های تو بخشیدند کلید آتش و جنت را

حدود مُلک تو دل‌هایی است که گِرد روح تو می‌چرخند
چه باک اگر که بیندازی شبی مهار خلافت را
 
علی پرست گناهش چیست؟ که تو شبیه خدا هستی
چرا که آینه هم اینقدر نشان نداده شباهت را

نماز رو به نجف چندی است نخوانده‌ام من و بیمارم
مریض گشته‌ام از وقتی که ترک کرده‌ام عادت را

برادران مسلمانم! قسم به کعبه که حیرانم
چگونه دم زده‌اید از عشق بدون آنکه ولایت را...

ابوتراب غزل‌هایم! لغات من همه از خاکند
تو روح دادی و باور کرد دلم وقوع قیامت را

«من و تو آن دو خطیم آری» (1) به هم رسیده به ناچاری
خط شکسته‌ چه دارد جز همین دو بیت ارادت را

----------------------------------------

(1) «من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری » - مرحوم حسین منزوی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 14:33  توسط وحیده افضلی  | 
مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی، شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

 
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 22:5  توسط وحیده افضلی  | 

من همان زائري که مي داني

بيقرار از تب پريشاني

عابر کوچه هاي دلتنگي

خسته از روزهاي حيراني

مردي از خانواده سلمان

عاشقي از تبار ايراني

تشنة يک نگاه دلجويت

تشنة آن شراب روحاني

در نگاهم عريضه اي دارم

که تو آن را نگفته مي خواني

ذره اي هستم آفتابم کن

خاک راه ابوترابم کن

از نگاهت حيات مي ريزد

سرّ صبر و صلات مي ريزد

از تجلي روشن ذاتت

جلوه جلوه صفات مي ريزد

دستگير هميشة عالم

از رکوعت زکات مي ريزد

از کراماتِ دست تو رزقِ

همة کائنات مي ريزد

لب اگر واکني زمين و زمان

هستي اش را به پات مي ريزد

تشنة خاک بوسي نجفم

خاک راهت برات مي ريزد

روز محشر ز تار و پود عبات

بادبان نجات مي ريزد

همة عمر در پناه توام

شيعة مذهب نگاه توام

عشق و روح و روان پيغمبر

ماه هفت آسمان پيغمبر

با تو تکليف عشق روشن شد

آفتاب جهان پيغمبر

تار موي تو عروه الوثقي

به تو بسته ست جان پيغمبر

ساقي کوثر رسول الله

پدر خاندان پيغمبر

جانشيني حق فقط با توست

که تو داري نشان پيغمبر

کوثر وصف تو شنيدن داشت

دم به دم از زبان پيغمبر:

«أنت خير البشر» علي جانم

«من أبي قد کفر» علي جانم

کعبه و زمزم و صفا حيدر

مروه و مشعر و منا حيدر

قبلة مسجد الحرام علي

صاحب خانة خدا حيدر

شور اعجاز ليله الاسري

روشني شب حرا حيدر

اولين ياور رسول الله

هستي ختم الانبيا حيدر

السلام عليک يا مولا

السلام عليک يا حيدر

يثرب و کاظمين و سامرّا

نجف و طوس و کربلا حيدر

آيه آيه حقيقت جاري

کوثر و قدر و هل أتي حيدر

معني روشن کتابُ الله

اي صراطُ السَّعادَه بابُ الله

روشني عبادت زهرا

قامت تو قيامت زهرا

مات و مبهوت مانده جبريل از

بي کران ارادت زهرا

و غدير نگاه روشن تو

بهترين روز حضرت زهرا

ديدني بود در حمايت تو

آن همه استقامت زهرا

گفت مختص شيعيان تو است

روز محشر شفاعت زهرا

شور لبخند توست يا زهرا

ذکر سربند توست يا زهرا

تو همان کوثر کثيري که

با حق آنقدر هم مسيري که

رستگاري ما فقط با توست

و تويي بهترين اميري که

هل أتي شرحي از کرامت توست

من همانم همان اسيري که

به نگاهت پناه آورده

و تو مولاي دستگيري که

دست من را رها نخواهي کرد

آري آنقدر سر به زيري که

باور تو براي ما سخت است

تو هماني همان دليري که

ضربه هايش به روز بدر و حنين

افضلٌ من عبادت الثقلين

دشمنت گرچه بي عدد باشد

در مسير تو هر که سد باشد

رشحة ذوالفقار تو کافي ست

گرچه عَمر بن عبدود باشد

پيش تو کمتر از پر کاه است

هرکه در قوم خود اسد باشد

اسدالله غالب ميدان

شوکت تو الي الأبد باشد

ساحت حيدري چشمانت

دور از هر چه چشم بد باشد

تا هميشه امير ما يکتاست

آنچنان که خدا أحد باشد

پهلواني که هم رديفت نيست

هيچ جنگ آوري حريفت نيست

جز ولاي تو ائتلافي نيست

نور مطلق که اختلافي نيست

اعتقادات بي ولايت تو

به خدا جز خيال بافي نيست

پيرهن چاک عشق تو کعبه ست

بي شما قبله و مطافي نيست

عالمي بيقرار رجعت توست

آه شصت و سه سال کافي نيست

وقت مدح شما قلم لال است

ورنه تقصير اين قوافي نيست

شعرهايم اگر چه ناچيز است

دلم از عشق دوست لبريز است

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:38  توسط وحیده افضلی  | 
 

با آن که آفريده شده ست آدم از خدا
گاهی به اتفاق ندارد کم از خدا

ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع)
ای جوهر تو ، هم ز تو پيدا ، هم از خدا

بين تو و خدا ، الف الفت است و عشق
علم از تو سربلند شد و عالم از خدا

ماهی شدم در آينه ی چشمه ی غدير
شور تو ريخت در گل من ، يک نم از خدا

در جبر و اختيار ، مرا هست اختيار
خاک از ابوتراب گرفتم ، دم از خدا

من قهر مي فروشم و او مهر می خرد
خوفم ز قهر نيست ، که می ترسم از خدا

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 15:33  توسط وحیده افضلی  |